توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت نود و یک :
نام اشکان در پستوی تاریک ذهنم بارها و بارها پژواک یافت. اگر دستش را در دست زنی دیگر میدیدم... اگر عطر تنش با عطری زنانه در میآمیخت... .
سر بلند کردم و در صورتش نگریستم؛ نه محال بود. محال بود افرای نگاه اشکان در چشمان زنی دیگر تنیده شود.
- من مچی پدردونا گرفته بودم؛ توی محلی کارش... با اون زنیکۀ ترگل و ورگل.
آذر چه میگفت؟ حقیقتی که ما سالها وهم بیمارگونهاش میپنداشتیم او با چ

لطفا صبر کنید...

Aa,
0ممنون عالی بود🌾🌿🌾🌿🌾